تبليغاتX
دوستت دارم
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 19:8
با سلام خدمت همه دوستان مدتی نبودم  ریخته بودم بهم بد جور فاطمه هم که  رابطه مون رو قطع کرده میگه نمیخوام از من زده بشی اولش فکر کردم بهونه میاره اما انقدر امتحانش کردم دیدم نه دلش با منه حتئ شش بار ازش خواستم حلقمو پس بیاره اما زنگ زد  و گریه کرد که چرا این کار رو می کنم و گفت که به خدا دلش با منهه اما نمیخواد از هم زده بشیم نمیدونم حق داره یا نه؟یک ماه گذشت با موتور تصادف کردیم دوستم به رحمت خدا رفت بد جور ضربه خوردم  فاطمه وقتی دید سرم رو بستم و مشکی پوشیدم جا خورد و با نگرانی بهم زنگ زد خیلی این مدت سختی کشیدم بهترین دوستم رو از دست دادم
نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

یکشنبه یکم آذر 1388 9:2
دسوت عزیز با نام کاربری غریبه یا همون تنهای شب عزیز من من نمیتونم همین اینجوری نظر بدم که پای مرگ زندگی در میونه این شماره منه تماس بگیرید ۰۹۳۵۲۸۰۹۱۹۶

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

یاد ایام وصال شنبه شانزدهم آبان 1388 11:36
نيمه شب آواره و بي حس و حال 


 در سرم سوداي جامي بي زبان


پرسه اي آغاز کرديم در خيال


 دل به ياد آورد ايام وصال


 از جدايي يک دوسالي ميگذشت    


 يک دوسال از عمر رفت و برنگشت


 دل به ياد آورد اول بار را


 خاطرات اولين ديدار  را


 آن نظر بازي آن اسرار را


 آن دوچشم مست آهو وار را


 همچو رازي مبهم و سربسته بود


 چون من از تکرار   او هم خسته بود


 آمد هم آشيان شد با من او


 همنشين و همزبان شد با من او 


خسته جان بودم و که جان شد با من او


 ناتوان بود و توان شد با من او


 دامنش شد خوابگاه خستگي


 اين چنين آغاز شد دلبستگي


واي از شب زنده داري تا سحر


 واي از آن عمري که با او شد به سر


مست او بودم زدنيا بي خبر


دم به دم اين عشق ميشد بيشتر


 آمد و در خلوتم دمساز شد


گفتگو ها بين ما آغاز شد


 گفتمش


 گفتمش  در عشق پابرجاست دل


 گر گشائي چشم  زيباست دل


 گر تو زورق بان شوي درياست دل


 بي تو شام بي فرداست دل


 دل ز عشق روي تو حيران شده


در پي عشق تو سرگردان شده


 گفت


 گفت در عشقت وفادارم بدان


 من تو را بس دوست ميدارم بدان


 شوق وصلت را به سر بدان


 چون توئي مخمور خمارم بدان


 با تو شادي ميشود غمهاي من


 با تو زيبا میشود فرداي من


 گفتمش عشقت زدل افزون شده


 دل زجادوي  رخت افسون شده


 جز تو هر يادي به دل مدفون شده


 عالم از زيبائي ات مجنون شده


بر لبم بگذاشت لب يعني خموش


 طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش


 در سرم جز عشق او سودا نبود


 بحر کس جز او در دل جا نبود


 ديده جز بر روي او بينا نبود


 همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود


 خوبي اون شهره آفاق بود


 در نجابت در نکوهي بي همتا بود


 روزگار


 روزگار


 روزگار  اما وفا با ما نداشت


 طاقت خوشبختي ما را نداشت


 پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت


 بي  گمان از مرگ ما پروا نداشت


 آخر اين قصه هجران بود و بس


 حسرت و رنج  فراوان بود و بس


 يار ما را از جدائي غم نبود


 در غمش مجنون و عاشق کم نبود


 بر سر پيمان خود محکم نبود


 سهم من از عشق جز ماتم نبود


 با من ديوانه پيمان ساده بست


 ساده هم آن عهد و پيمان شکست


 بي خبر پيمان ياري گسست


 اين خبر ناگاه پشتم را شکست


 آن کبوتر عاقبت از بند رست


 رفت با دلدار ديگر عهد بست


 با که گويم او که همخون من است


 خصم جان و تشنه خون من است


 بخت بد بين وصل او قسمت نشد


 اين گدا مشمول آن رحمت نشد


 آن طلا حاصل به اين قيمت نشد


 عاشقان را خوش دلي تقدیر نيست


 با چنين تقدير بد تدبير نيست


 از غمش با دود و دم همدم شدم


 باده نوش غصه او من شدم


 مست و مخمور و خراب از غم شدم


 ذره ذره آب گشتم کم شدم


 آخرآتش زد دل ديوانه را


 سوخت بي پروا پر پروانه را


 عشق من از من گذشتي خوش گذر


 بعد از اين حتي تو اسمم را مبر


 خاطراتم رو تو بيرون کن ز سر


 ديشب از کف رفت فردا را نگر


 آخر اين يکبار از من بشنو پند


 بر منو بر روزگارم دل مبند


 عاشقي را دير فهميدي  !! چه سود ؟


عشق ديرين گسسته تار و پود


 گرچه آب رفته باز آيد به رود


  ماهي بيچاره اما مرده بود


 بعد از اين هم آشيانت هر کس است


باش با او


 ياد تو ما را بس است...

 

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

داستان کوتاه عاشقانه چهارشنبه ششم آبان 1388 16:28

داستان کوتاه عاشقانه غمناک
اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.
اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت. يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

 

همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت... هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

ما بايد خيلي جا ها از خودمون گذشت نشون بديم بايد از اين داستان يك درس بزرگ بگيريم براي گذشت هاي بزرگ

دوستان خواهش ميكنم برام دعا كنيد خدا كمكم كنه تا تو درسهام موفق باشم دوستتان دارم

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

دوستت دارم تا ابد جمعه هفدهم مهر 1388 7:27
سلام دوستان مدتي نبودم .فاطمه نتونست طاقت بياره و من رو به خاطر درس بذاره كنار اما واقا متاسفم كه همچين كاري مي خواست بكنه اما الان با هم هستيم كلي پشيمون شده خيلي اذيتم كرد اما به قول شاعر خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن....

فاطمه نميدونم چه فكري ميكني اما بدون من هر چيز رو بخوام  بهش ميرسم مطمئن باش..

ديشب در خلوت تنهاييم آهسته بي تو گريستم...

کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند...

تا بداني "بي تو" چه مي کشم

کاش قاصدک به تو مي گفت اين پيغام را ميرساند که اميد و آرزوهايم بي تو

آهسته آهسته در حال فرو ريختن است...

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 0:10

یه مدت بود با من سرد شده بود.یه روز بهم گفت دیگه دنبالم نیا پدر و مادرم اگه دوباره ببینن بد میشه.من اصلا دیگه جلوی چشماش افتابی نشدم و اون هم تا 10روز تماس نگرفت .وقتی تماس گرفت گفتم داشتم میمردم چرا تماس نمیگرفتی گفت خیلی نلمردی چرا نمیومدی ببینمت گفتم گلم خودت گفتی نیا گف گفتم نیا دنبالم نگفتم نیا بیرون بعد زد زیر گریه نیم ساعت گریه کرد هی پرسیدم چی شده هیچی نگفت برای چی داره گریه میکنه تا فردا که رفتم ببینمش یه نامه بهم داد و نوشته بود دوستت دارم و دوستت خواهم داشت اما باید رابطه مون رو قطع کنیم ازش پرسیدم چرا نگفت تا اینکه رفداش گفت دیگه نیمخوام ببینمت!!!!!!!!!!!!چون تو درسهام افت پیدا میکنم....الانم رفته و من دارم تیکه های دلم رو به سختی سر هم بند میزنم

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 0:59
اول از همه اون دوستی که خیلی برام عزیزه :

بی معرفت نیستم گوشیم واقا خراب بود تازه درستش کردم تو این چند روز هم سرم خیلی شلوغ بود خیلی خدا خودش میدونه بد جور گرفتار بودم با فاطمه حرفم شده  بازدید کننده ها زیاد شدن مدام گوشیم زنگ میخورد کلی سوال های مختلف نمیدونی تو این چند روز کلی شارژ مصرف کردم هی میگفتم بابا سوال هاتونو تو ایمیلم بفرستید اما یا بلد نبودن یا میخواستن سریع جواب بگیرن عزیزم امیدوارم موفق باشی نمیدونم ایا الان داری این اژ رو میخونی یا نه اما بدون به خدا من بی معرفت نیستم اینجوری فکر نکن من روز پنجشنبه گوشیم رو گرفتم که با فاطمه حرفم شد و.... خیلی ذهنم مشغوله الانم شمارت رو ندارم شماره تو سیم نبود تو گوشی بود یادم رفت از گوشی به سیم کپی کنم شمارت رو بفرست برام

 

با سلام به همه دوستان و بازدید کنندگان گرامی

هدف از اپ امروز گوش زد هاییه که لازمه به خیلی از دختر خانمها بگم مخصوصا اون دوستانی که زنگ زده بودند و دقیقا همین سوال ها رو داشتند چنین سوال هایی:

دوست پسر من که در واقع قصد ازدواج با ما رو داره درخواست س ک س کرده قبول کنیم؟

دوست پسر من گفته یا باید با من س ک س داشته باشی یا رابطه رو تموم میکنم و دیگه دوست ندارم؟

کسی رو دوست دارم که قبلا با خیلی ها س ک س داشته اما گفته که توبه کردم اما از من خواسته که باهاش سرک س داشته باشم؟

و خیلی سوال های مشابه دیگه دوستان عزیز اول از همه تاکیید میکنم روابط جنسی باید در چهار چوب ازدواج باشه و الئ کی تضمین میکنه که دوست پسر شما با شما ازدواج کنه بعد هم این که هیچ پسری دوست نداره با دختری ازدواج کنه که قبلا س ک س داشته حتئ با خودش حتئ اگه عاشقتون باشه به خودش چه تضمینه بده که شما بعد از ازدواج با کسه دیگه ای س ک س نکنید که قبل از ازدواج س ک س داشتید؟اگر بکارت شما در س ک س از بین بره باید چیکار کنید بعضی ها که مادر زادی ندارند اما با ازمایش مشخص می شه که ایا جنسش چیه حلقوی اسفنجی و یا مادر زاد نداردی و یادارید و از بین رفنه این رسوایی رو کی میخواد جواب به دوست پسرتون که بعد از س ک س ولتون میکنه؟؟؟؟؟

دوستان عزیز من با س ک س مخالف نیستم اما هر چیز در چهار چوب قانونی و رسمی خودش اینو بدونید پسرهای ایران طبق عرف جامعه عمل میکنن اونم ازدواج با دخترهای عفیف و نجیب و پاک دامنه بابا چرا فریب این پسر ها رو میخورید عشق پاک حرفی از س ک س توش نیست تا بعد از ازدواج، این عشق نیست هوسه هوس

امروز امدم یه داستان واقعیه واقعی بذارم از دختری که تو منطقه خود ما زندگی میکنه

دختری 14ساله بود 13سالگی پدرش رو از دست داده بود و نبود یه بزرگتر بالا سرش اونو کم کم رو به سیاهی میبرد مادرش پرستار بود و به همین علت شبها دیر به خونه میومد و صبح ها زود از خونه خارج میشد دختر در همون سن 13سالگی با پسری 3سال از خودش بزرگتر دوست شد. پسر با اغفال دختر انو به خونه میبره و... زندگی دختر تباه میشه اون بکارتش رو از دست میده در ضمن دختر همراه با یکی از دوستاش به اون خونه میرن اما هر دوی اون ها مورد تجاوز پسر قرار میگیرن.اونا دیگه دختر نبودن به هیمن دلیل یک روز در مدرسه تصمیم میگیرن خودکشی کنن با تیغ موکت بری یکیشون دستش رو میزنه و اون یکی تا میاد بزنه معلم متوجه میشه و به درمانگاه میبرنشون. و رویرگش رو بخیه میزنن اون دو تا دختر بارها تصمیم به خودکشی کردند اما الان دیگه خیلی محدود شدن چند بار هم میخواستن از خونه فرار کنن

الان هم که با خیلی ها بوده و س ک س داشته هیچ کس هم بهش به عنوان یه دختر شایسته ایرانی نگاه نمیکنه قربانی شد ....

دختر های عزیز تو جامعه ما به باکره بودن شما اهمیت میدن به عفیف بودن تون میدونید چرا به خاطر این بکارت لعنتیه خیلی از پسر ها قبل از ازدواج س ک س داشتند اما کسی متوجه نمیشه چون چیزی شبیه به بکارت ندارند اما دختر ها نه خیلی ها ممکنه بر اثر خودارضایی بکارتشون رو از دست بدن میگم متاسفانه همه کاسه ها سر شما خورد میشه برای همینه که میگم فریب نخورید فقط شما ضرر میکنید مواظب خودتون باشید

این رو هم بدونید عاشق واقعی از الماس هم کمیاب تره اگه دیدید واقا یه نفر دوستون داره دلش رو نشکنید الماس به خاطر اینه که کمیابه گرونه اینو یادتون باشه و الی چرا اهن گروون نیست هواستون باشه فریب این حقه باز ها رو نخورید

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

مهر مادری جمعه سی ام مرداد 1388 2:1

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو


برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو دوستت دارم

مادرت

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

جدیدترین شعرهای عاشقانه و غمناک سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 1:22

يك شعر تازه دارم ، شعري براي ديوار
شعري براي بختك ، شعري براي آوار
تا اين غبار مي مرد ، يك بار تا هميشه
بايد كه مي نوشتم ، شعري براي رگبار
اين شهر واره زنده است ،اما بر آن مسلط
روحي شبيه چيزي ، چيزي شبيه مردار
چيزي شبيه لعنت ، چيزي شبيه نفرين
چيزي شبيه نكبت ، چيزي شبيه ادبار
در بين خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
گمراهه هاي باطل ،بن بست هاي انكار
تا مرز بي نهايت ، تصوير خستگي را
تكرار مي كنند اين ، آيينه هاي بيمار
عشقت هواي تازه است ، در اين قفس كه دارد
هر دفعه بوي تعليق ، هر لحظه رنگ تكرار
از عشق اگر نگيرم ، جان دوباره ،من نيز
حل مي شوم در اينان اين جرم هاي بيزار
بوي تو دارد اين باد ،وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من ، همچون نسيم عيار

 

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن
ابتداي يك پريشاني است حرفش را نزن

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهايم بي تو باراني است حرفش را نزن

آرزو داري كه ديگر برنگردم پيش تو
راهمان با اينكه طولاني است حرفش را نزن

دوست داري بشكني قلب پريشان مرا
دل شكستن كار آسانيست حرفش را نزن

عهد كردي با نگاه خسته‌اي محرم شوي
گر نگاه خستة ما نيست حرفش را نزن

خورده‌اي سوگند روزي عهد ما را بشكني
اين شكستن نامسلمانيست حرفش را نزن

حرف رفتن مي‌زني وقتي كه محتاج توأم
رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن

 

 

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است*
*
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است


*
بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست*
*
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است
*

*
صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست
*
*
در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است
*

*
بنويسيد اگر شعري ازاو مانده بجاي
*
*
مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است
*

*
مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست
*
*
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است
*

*
غزل هجرت من را بنويسيد همه جا
*
*
روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است

 

 

مي روم خسته افسرده وزار*
*
سوي منزگه ويرانه ي خويش
*
*
مي برم به يادگاري از شما
*
*
دل شوريده وديوانه ي خويش
*
*
مي برم تا كه در آن نقطه ي دور
*
*
شستشويش دهم از رنگ نگاه
*
*
شستشويش دهم از لكه ي عشق
*
*
زين همه خواهش بي جا تباه
*
*
مي برم تا ز تو دورش سازم
*
*
زتو اي جلوه ي اميد محال
*
*
مي برم زنده بگورش سازم
*
*
تا از اين پس نكند ياد وصال
*
*
بخدا غنچه ي شادي بودم
*
*
دست عشق آمد واز شاخم چيد
*
*
شعله ي آه شدم ،صد افسوس
*
*
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
*
*
عاقبت بند سفر پايم بست
*
*
مي روم،خنده به لب،خونين دل
*
*
مي روم از دل من دست بدار
*
*
اي اميد عبث بي حاصل*

 

*شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد*
*
دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد
*

*
دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد*
*
دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد*


*
نشسته اي به اميد كه؟ گر بگير اي عشق*
*
هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد
*

*
تو اشتباه نكردي گناه آدم بود*
*
اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد*


*
من آشناي تو بودم ولي ندانستم*
*
غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد
*

*براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است
*
*
كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد*

 

 

یار من همسفر گرفت و عشق من بر باد رفت

یاد من از یاد بردوبا رقیبم شاد رفت

آن همه عشق و امید و عهد ها نابود شد

آن همه سوز و گداز و اشکها از یاد رفت

با سرود آه من باز عروسی ساز کرد

با جهیزیه اشک من در خانه داماد رفت

باده سر مستی و شادی من برخاک ریخت

خوشه خوشبختی و امید من بر باد رفت

دلبری پیمان شکست و عاشقی از دردسوخت

مرغکی در دام ماند و شادمان صیاد رفت

آنکه افسون گری کرد این همه محشر گریخت

آنکه در عاشقی شکی کرد این چنین بیداد رفت

آن نهال نیک بختی آن درخت آرزو

آنکه در باغ رویا خوشتر از شمشاد رفت

آن عشق که با هستی من شد عجین

آن که مهرش تا ابد بر جان من افتاد رفت

گفتمش :{پس عشق من} با خنده گفت: {ای وای مرد}

گفتمش: {گفتمش پس یار من} گفت {ای وای رفت

 

کاش می شد اشک را تهدید کرد ............ فرصت لبخند را تمدید کرد

کاش می شود در غروب لحظه ها ......... لحظه ای دیدار را تمدید کرد )

(زندگی زیباست ای زیبا پرستان .................. زنده اندیشان به زیبای رسیدن)

(کاش می شد با تو تا خورشید رفت ................ یاد تو را در چشم مهتاب دید

غنچه های رنگ رنگ خنده را ................ از بهارسرخ لبهای تو دید

کاش می شود قصه ای مهر تورا ................ در کتاب زندگی افسانه کرد

 

تا نهال عشق را با اشک پروردیم ما
بر سپهر سرفرازی سر بر آوردیم ما
آبروی عشق را در چهر زرد ما نگر
روشنی بخش جهان از آتش دردیم ما
میگدازیم از شرار عشق و میبازیم جان
کم نکرده است این چنین سودا ، ولی کردیم ما

مستی ما را خماری نیست غیر از نیستی
سر خوش از صهبای درد عشق پروردیم ما
جان پاکیم و نداریم الــفــتی با خاکیان
چون زمین با خاکساری آسمان گردیم ما
بسته پیمان جان مابا آتش سوزان دل
گرچه خود افسرده چون خاکستر سردیم ما

از جوانی جز غباری نیست ما را در نظر
در پی این کاروان سر گشته چون گردیم ما
جان غم پرورد ما یکدم ندید آسودگی
عاشقان را کاروان سالار از این دردیم ما
شعر درد انگیز باشد آتش افروز جهان
شیوه ای شیواست "گلشن " اینکه آوردیم ما

 

 

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |